آوخ که چو روزگار برگشت

از من دل و صبر و یار برگشت

برگشتن ما ضرورتی بود

وآن شوخ به اختیار برگشت

پرورده بدم به روزگارش

خو کرد و چو روزگار برگشت

غم نیز چه بودی ار برفتی

آن روز که غمگسار برگشت

رحمت کن اگر شکسته*ای را

صبر از دل بیقرار برگشت

عذرش بنه ار به زیر سنگی

سر کوفته ای چو مار برگشت

زین بحر عمیق جان به در برد

آنکس که هم از کنار برگشت

من ساکن خاک پاک عشقم

نتوانم ازین دیار برگشت

بیچارگیست چاره ی عشق

دانی چه کنم چو یار برگشت؟

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله ی کار خویش گیرم