آخر لوطی
قرمزی چشاتیم, نفازولین بریز فنا شیم !
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 21:23 توسط فرهاد
|
هيچ مي داني مسلماني به چيست؟
صدق و بي آزاري و خدمت به خلق
هم عبادت ، هم كليد زندگيست
گفت : زين معيار اندر شهر ما
يك مسلمان هست ،آنهم ارمنيست
آن برگ گل است یا بناگوش
یا سبزه به گرد چشمهی نوش
دست چو منی قیامه باشد
با قامت چون تویی در آغوش
من ماه ندیدهام کلهدار
من سرو ندیدهام قباپوش
وز رفتن و آمدن چه گویم؟
میآرد و جد و میبرد هوش
روزی دهنی به خنده بگشاد
پسته، دهن تو گفت خاموش
خاطر پی زهد و توبه می رفت
عشق آمد و گفت زرق مفروش
مستغرق یادت آنچنانم
کم هستی خویش شد فراموش
یاران به نصیحتم چه گویند
بنشین و صبور باش و مخروش
ای خام من اینچنین بر آتش
عیبم مکن ار برآورم جوش
تا جهد بود به جان بکوشم
وانگه به ضرورت از بن گوش
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم